شاعر گفته بود که ای دل غمدیده حالت به شود
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
شد
چیه آدم خوشحال ندیدید تا حالا؟
شد
شد
شد
شد
شد
شد
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
باید جمع کنم.
آدم میتونه قانون بذاره. یا نذاره. نمیدونم. باید جمع کنم به هرحال.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
آدم فرصت رشدش را، فرصت زندگی کردنش را، فرصت مجانی تئوری معنی خواندن را به عن و گه نمیفروشد. میفروشد؟!
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
اینکه من چقدر الکی خودمو سر پول اذیت میکنم. الان اگه بگن انقد پول ازت میگیرن ببخشن به مستخق ناراحت نمیشم. فکرشم نمیکنم.
اما حالا مه خودم مستحق پول خودمم چرا دارم خودمو ناراحت میکنم؟
دو یورویی مهمی بود.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
هی منتظر بودیم برگرده. خودمون زده بودیم ریده بودیم به رابطه مون باهاش. دیگه برنگشت و من خودم پیام احوالپرسی اینا دادم اونم تحویل گرفت و مدتی دورادور سلام تو خوبی من خوبم بودیم. تا اینکه دیشب اومد گفت که هنو منو میخواد و اونموقع هم میخواسته و...
هیچی فقط اومدم بگم فیلوسوفر جدی برگشت.
الان حسی بهش ندارم. اینهمه مدت گذشته. ولی نه هم نمیخوام بگم.
حالا ببینم چی میشه.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
چایی دلم میخواد.
لیست دلم میخوادا زیاده که واردش بشم.
بشم؟ درس از کلمهم میپره.
این اواخر بهتر شدم با خودم. مهربونتر شدم با خودم. از این رو با بقیه هم.
من این هلاکویی رو مسخره میکردم یه زمانی. اما حرفای خیلی خوبی میژنه. چندتا از مسئلههای بزرگ زندگیم حل شد با حرفاش.
دیگه جونم براتون بگه...
چایی میخوام.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
فکر کنم اولین باره خوابشو میبینم. فکر میکردم زود از سرم میپره و هیچی نیست. بیتربیت نمیپره. شاید امتحانشو بدم بره پی کارش. آره همینه اصن.
از این خجالت کشیدن از دست خودمم راحت میشم.
کلا تو مسائل عاطفی و احساسی شکل یه خجالت بزرگم. کاش یه دورهای برگزار میشد یاد میدادن این چیزا رو. میرفتم شرکت میکردم. سودمند بود!
جدی تصمیم دارم بشینم مطالعه کنم در این رابطه. خیلی شوتم خیلی.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
نه هیچکس و نه هیچ موقعیتی خارج از خودم.
خیلی چیزا بلد نیستم خیلی نقطه ضعفا دارم. ولی اینا زمینم نمیزنن. یاد میگیرم. درستشون میکنم.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
و احتمالا جاهای دیگه رو هم.
میخوام تمرکز کنم بی هیچ حواس پرتی.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
دخترعمه جان همین حالا داره زنگ میزنه.
نمیدونم چی شد ریده شد به اعصابم. میدونم چی شد. یه مسئله ایه باید با خودم حلش کنم.
اینجا طوفان شد به چه خفنی.
یکم دراز بکشم حالم بهتر میسه بعد یه فکری میکنم.
شاکی ام. از خودم و همه کس و همه چیز. حالم شبیه روزای پی ام اسمه. پی ام اسه؟ نمی دونم. چک نمیکنم اصن. نه الان وقتش نیست که. فکر نکنم یعنی. یکی باشه موهاشو بکشم و فحشش بدم.
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی